هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می روم تا که در آن نقطه ی دور
شست و شویش دهم از رنگ گناه
شست و شویش دهم از آن همه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال...







نفس می کشیم به حکم تقدیر می مانیم به فرمان سرنوشت می جوییم به تدبیر اندیشه و می خواهیم به خواهش دل زندگی می کنیم به امید رسیدن به آرزوها مبارزه می کنیم برای رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت آن زمانی که بی مهری های زمانه بارها ما را چون شیشه های شکننده خرد می کند ولی ما چون صخره ای پایدار همچنان ایستاده ایم
هنوزم می خواهم بدونم واسه چی تنهام گذاشتی
رفتی و خاطره هاتو، تو خیالم جا گذاشتی
هنوزم می خواهم بدونم دل تو اسیر کی شد
که یه روز به خاطر اون روی قلبم پا گذاشتی
تو برو سفر سلامت فکر من نباش مسافر
ولی اینو یادت باشه که یه روز دوستم می داشتی
زندگی تکرار جان فرسودن است رنج ها تاوان انسان بودن است
آزمون زندگی دشت غم است شادیش اندوه وعشقش ماتم است
عشق یعنی حسرتی در یک نگاه
عشق یعنی غربتی بی انتها
عشق یعنی فرصت اما کوتاه
عشق یعنی مرگ اما بی صدا
از استاد شیمی پرسیدم،عشق چیست؟ گفت:حلال
از استاد ادبیات پرسیدم،عشق چیست؟ گفت:دلباختگی
از استاد تاریخ پرسیدم،عشق چیست؟
گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان